۹ اسفند ۱۳۸۹

۷ اسفند ۱۳۸۹

بچه هاي قديم ؛ بچه هاي حالا

آنوقت ها که من بچه بودم ؛  هفت  ؛هشت  ؛ ده بچه مي شديم . مي ايستاديم دور هم  ده  ؛ بيست ،  سي چهل مي کرديم يا آن؛  مان ؛  نباران مي خوانديم . يکي يکي بيرون مي رفتيم تا آخرش گرگ ، انتخاب مي شد و باهم گرگم به هوا بازي مي کرديم يا بالا بلندي ؛ يا استپ آزاد يا ....
حالا بيز بيز و بيز قولک هفت؛  هشت ؛ ده ،  سي دي مي چينند جلويشان ؛ ده ؛ بيست ؛ سي ؛ چهل مي خوانند تا آخرش يک سي دي انتخاب کنند براي آنکه بنشينند و ببينندش .
راستش را بخواهید با این همه بچه ی یک جانشین از این همه گرگ که دنبال شکار می گردند می ترسم .

۵ اسفند ۱۳۸۹

بخور ولی نکُش

دست بیزقولک را گرفته ام با هم می رویم برایش لباس و کفش عید بخرم . توی میدان نزدیک خانه برای اولین بار چند نیروی ضد شورش با لباسها و کلاه های مخصوص ایستاده اند . ناگهان بیزقولک فریاد می زند : وای مامان اینجا رو باش از این  مامورها !  که آدم می کشن . یخ می کنم ؛ میخکوب می شوم ؛ چشمهایم از حدقه نزدیک است که در بیاید . دستش را محکم توی دستم فشار می دهم . چند رهگذر بر می گردند با تعجب به بیزقولک نگاه می کنند . یکی از نیروها که چند قدم با ما فاصله دارد ماسکش را بالا می زند . حس طنزش گل می کند که به دخترک من چیزی بپراند . صدای لولو در می آورد و می گوید : هوووووی بدو برو وگرنه می خورمـــــت ! بیزقولک نه می گذارد و نه بر می دارد با همان صدای جیغ جیغی بچه گانـــــــه اش می گوید : بخور ولی نکُش .

۴ اسفند ۱۳۸۹

نعره های ابر بهاری

روز اول مدرسه از آن دست بچه هایی بودم که نعره می زنند و مثل ابر بهار اشک می ریزند که باید مامانمان یک قدم از ما جدا نشود . نمی دانم دلیلش چه بود شاید هم خاطره فرارازآمادگی بخاطر آن  جیش کوچک سر کلاس باعث دلشوره ام شده بود . خلاصه مادرم یک هفته تمام دوشادوش من در کلاسهای درس حاضر می شد و لوحه می نوشت . یک جورهایی احساس می کردم از این کار خجالتش می آید . هفته دوم فاصله اش را از من بیشتر کرد دو نیمکت آنطرف تر نشست . هفته سوم ته کلاس بود . دوهفته همانجا نشاندمش بعد اجازه دادم برود توی حیاط  زیر پنجره جایی که من وقتی بلند می شوم بتوانم ببینمش بنشیند پنج دقیقه به پنج دقیقه هم کنترلش می کردم که از آنجا تکان نخورد . یکی دو روز بعد اما ؛آرام آرام فاصله اش را از پنجره بیشتر کرد تا  دم در حیاط رسید و بعد هم ناپدید شد و مرا در دنیای بی رحم مدرسه بدون پشتیبان رها کرد .
دیگر کسی با من کاری نداشت تا دوران دبیرستان .نمی دانم چه شد که از دوران دبیرستان ورق برگشت . خدا شاهد است هر جای کوچکی که می خواستم ثبت نام کنم پدرم با من می آمد . کلاسهای نقاشی ؛ مدرسه هنر و ادبیات  ؛ کلاسهای فیلمنامه نویسی ؛ ثبت نام دانشگاه تا مقاطع بالا.همیشه از حضور پدرم وقت ثبت نام  خجالت می کشیدم ازاینکه  می آمد و مرا می سپرد دست ناظم مدرسه ؛ مسئول آموزشگاه ؛ مدیردانشگاه و می رفت یک جورهایی احساس نا امنی می کردم . از این که آنها تعهد داشته باشند خوب مواظب من باشند استفراغم می آمد . به جرات می توانم بگویم یکی از سوابق بد تحصیلی من همان زر زر زدنهای روز اول مدرسه بود که داغ ننگش را تا دوران دانشگاه با خود یدک کشیدم .

۳ اسفند ۱۳۸۹

مادر و فرزندی

یکی از افتخارات کودکی ام این بود که وقتی مادرم را عصبانی می کردم و می خواست گوشمالی ام بدهد .  چنان می دویدم که  به گرد پایم نمی رسید . فریاد می زد : واسا ؛ واسا ؛ بچه می خوام بزنمت ! و من مثل باد می دویدم دور خانه ؛ دور حیاط ؛ دور باغچه ها . عاقبت مادربه نفس نفس می افتاد ؛ می ایستاد و از خیر کتک زدن  من می گذشت . همیشه فکر می کردم این من بوده ام که تند می دویدم . اما این روزها که همان حال را پیدا کرده ام با بیزقولک  می فهمم راز نرسیدن های مادر را و از نفس افتادن های ناگهانی اش را  . بیزقولک وروجکی است برای خودش  وقتی جانم را به لبم می رساند دنبالش می دوم و او مثل تیری که از کمان در برود می دود . خانه ی یک وجبی عجیب نیست که من با پاهای درازبه او نمی رســــــــــــم ؟ نمی گیرمش به خدا می گذارم که فرار کند از این اطاق به آن اطاق از این گوشه به آن گوشه روی مبل زیر تخت از همه جا و همه جا می پرانمش و می دوانمش اما دستم را به او نمی رسانم می گذارم فکر کند از دست من گریخته است .
ای کاش رابطه حاکمان با مردمان رابطه مادر و فرزندی  بود دست و دلشان نمی رفت به گوشمالی دادن و زدن وکشتن و دریدن فرزندان آب و خاک .  

۲ اسفند ۱۳۸۹

دیوار آهنین

من سالمم ؛ سلامتم ؛ خوبم ؛ برگشته ام خانه ؛ کمی عضلات پشت پایم درد می کند بس که راه رفته ام . هی رفته ام سر خیابان ولی عصر برگشته ام ته خیابان ولی عصر زود رفته بودم خوب ندید بدید بازی درآوردم . خرید هم کردم ؛ یک کیف دوشی قرمز برای بیزبیز سی و هفت هزارتومن . یک بسته لواشک شکلات پیچ اناری هزار تومان . دوازده تا فیلم دی وی دی  هفده هزارتومان قوی سیاه هم تویش بود . اصلا به درد دختر ها نمی خورد بس که صحنه های بی ناموسی دارد . صد بار هم در خیابان اشک توی چشمم جمع شد . یک بار وقتی سر چهار جمهوری ولی عصر یک نفر ماجرای دیوار آهنی را تعریف می کرد برای دوستش خیلی بد بود خیلی اسفتانک بود خجالت کشیدم اشک توی چشمم جمع شد . سه چهار بار هم رسما گریه کردم . خیلی احساساتی هستم من به قول برادر کوچک انگار جیش دانی من را زیر چشمم بسته اند ! سه ساعت به سه ساعت به هر بهانه ای پر می شود باید تخلیه اش کنم . لابد مردم فکر می کردند آمده ام خرید با شوهرم دعوایم شده گذاشته رفته و دست من را توی پوست گردو گذاشته است . یا دخترکهایم را گم کرده ام  . یک بار که کاملا نشستم کنار خیابان روی پله جلوی یک مغازه زار زدم وقتی سر چهار راه استانبول دیدم یگانهای ویژه با لباسهای عجیب و غریبشان ماشین ماشین می روند به سمت ولی عصرمردم با نفرت نگاهشان می کردند زیر لب فوحش می دادند . من ترسیده بودم باخودم فکر می کردم اینها می روند زلف کدام جوان را خونین کنند  . دو بار خندیدم . یک بار وقتی جلوی تیاتر شهر دیدم یگانها آرایش نظامی گرفته اند ردیف  ردیف ایستاده اند . نگاهشان کردم وبرای اینکه فکر نکنند ترسناک هستند خندیدم . یک بار وقتی یک افسر نیروی انتظامی جلویم را گرفت و گفت : خانم این دومین بار است که شما این مسیر را می روید و می آیید , خندیدم . گفتم : آقا شما دختر ندارید که بدانید چقدر خرید کردن برایشان سخت است .  دو بار هم دلم سوخت . یک بار وقتی سر چهار راه ولی عصر یک سرباز باتوم به کمر که قیافه مهربانی داشت و شبیه ترکمن ها بود چشم دوخت توی چشم من . مهربانی اش دلم را سوزاند . یک بار هم یک سرباز دیگر با همان مهربانی  نزدیک میدان ولی عصر کنار مافوقش ایستاده بود و زیر لب صلوات می فرستاد باز هم دلم سوخت .یکبار هم ترسیدم وقتی داشتم از چهار راه ولی عصر می رفتم به سمت میدان ولی عصر یکهو دیدم همه ی آدمها دارند برعکس می آیند و من تنها هستم که می روم بالا از این تنهایی خودم ترسیدم .
از دیروز تا به حال من نمی توانم هیچ سایتی را رویت کنم همه چیز  من قطع شده است نه فیل تر شکن هایم کار می کند و نه سرعت دارم . مادر زینگول لب تابش را آورده است داده دست من تا با فیل او که نرم افزاری است پست خودم را هوا کنم .
اگر عیب و ایرادی در کار می بینید به همین خاطر است تند نوشتم زود نوشتم باید امانتی مردم را پس دهم .

۲۹ بهمن ۱۳۸۹

کف خیابانهای تهران

تصمیم ندارم خانه تکانی کنم ؛ اما شهین خانم آمده است و پایش را کرده در یک کفش که الا و بلا باید همین امروز چیزهایی را بتکانیم چون نزدیک عید من دیگر نمی توانم بیایم یکی دو روزه خانه ات را سر و سامان دهم .
آقای خانه از خدا خواسته زود شال و کلاه می کند برای رفتن به باغ . دو  بسته جوجه کباب بر می دارد و یک شیشه شربت آلبالو ! و زیتون ونان و پنیر و پسته ویک قوطی توتون و سیب زمینی کوچک برای تنوری  کردن و خیار و گوجه برای سالاد و ماست و... می آید و می رود و  با دوستانش  هماهنگ می کند که این روز جمعه ای توی خانه نمانند مزاحم زنهای مهربانشان باشند .
چشمم می افتد به بیزقولک که توی اتاق از بی حوصله گی سرش را کرده است زیر میز و پایش را انداخته است روی صندلی با ایران ور می رود .
می گویم : آقا اگر زحمتتان نمی شود بیزقولک را هم با خودتان ببرید .
می گوید : نه نه حرفش را هم نزن بیزقولک باید بنشیند مشقش را بنویسد کار دارد .
بیزقولک از همانجایی که خوابیده است فریاد می زند . من مشق هایم را نوشته ام بابا فقط یک کمی خواندنی دارم  من هم می آیم .
دروغ می گوید پدر سوخته هیچ کدامشان را ننوشته ؛ من لبخند می زنم بعضی وقتها چقدر دروغ های بچه ها شیرین می شوند . آقای خانه عزا می گیرد هیچ چیز نمی تواند مثل نگهداری از  یک بیزقولک  برای مردی  که از خانه تکانی شب عید فرار می کند تکان دهنده باشد.

ته نوشت : فردا می روم تهران یک شنبه هم تهران هستم  با دوستان دانشکده تصمیم گرفته ایم درکف یکی از خیابانهای تهران دور هم باشیم .

۲۶ بهمن ۱۳۸۹

خدا عادل است یعنی چه ؟

من نمی دانم خدا عادل است یعنی چه ؟
خیلی چیزها به خیلی چیزها ربط دارد ما مخلوقیم  نمی فهمیم ولی خدا که دیگر خالق  است .
 محیط است ؛ بسیط است ؛ اظهر و من الشمس است او اگر نتواند ربطش را پیدا کند که دیگر این چیزها نیست . می شود یکی مثل خود ما . می شود بنده ؛ مخلوق ؛ محدود ؛ محصور؛ معدود ؛  دود   و دود   و دود  و  دود .
حالا دلیلش را عرض می کنم خدمتتان . پارسال بیزقولک کلاس اول بود امسال معلوم است که کلاس دوم است البته با هزار کلک و ترفند و اغماض و بی خیال شدن . پارسال این بچه تقریبا مرا متقاعد کرد که خنگ است ؛ بازیگوش است ؛ این کاره نیست ؛ به درد درس خواندن نمی خورد وباید فکر دیگری برایش بکنم . امسال بیزقولک را از آن مدرسه برداشتم بردم در مدرسه ی دیگری گذاشتمش ؛ معلمش را محیطش را ؛ آموزشش را ؛ سرویسش را رنگ مانتویش را مدل کیفش را دوستانش را و خلاصه همه چیزش را عوض کردم جز خودش را ؛ در واقع خودش  تنها چیزی بود که دلم نیامد عوضش کنم . امسال بیزقولک یکی از بهترین شاگردان کلاس است . به موقع مشق می نویسد ؛ به موقع درس می خواند ؛ به موقع می خوابد و از همه مهمتر خودش از خودش راضی است . چرا ؟ چون آن معلم ؛  نامعلم کلاس اول از همان روز اول او را تحقیر کرد . او را نادیده گرفت ؛  او را تنبیه کرد . اما این معلم با او مهربان است . او را به حساب می آورد . دوست داشتنش را نشانش می دهد و خلاصه اگر هم تنبیهی در کار باشد اندازه ی آن با میزان اشتباه تقریبا برابر است .
این را می خواهم بگویم ؛ اگر برای هر پدیده و رویداد ؛ دلیلی  وجود داشته باشد ؛ که دارد ! بنابراین هرکوتاهي که از بنده ( به معناي من ) سر مي زند  به دليل کمبودهایی است که به هر دلیل  نفس من با آن مواجه بوده است و من به معنای جسم  بي تقصير هستم (در اکثر موارد ) بنابراين اگر گناهي از من سر بزند به دليل کمبود آموزش و فقدان پرورش درست بوده است .
آيا من به عنوان باريتعالي مي توانم اين گناه را ببينم و اين رشته کمبود را که زندگي من در آن رشد يافته است ناديده بگيرم ؟

۲۴ بهمن ۱۳۸۹

بزن مرد من اينجا هستم

  امروز  فيلمي از يک جوان مصري ديدم که  پيراهنش را در مي آورد و به سربازها سينه اش را نشان مي داد که يعني بزنيد اينجا را بزنيد ؛  آنها هم نامردي نکردند و قلبش را نشانه گرفتند و شليک  . فيلم خيلي تاثير گذاري  بود با اينکه از روي پشت بام گرفته بودندش و تصاوير از راه دور بود اما شورانگيزي عجيبي داشت  مرا ميخکوب کرده بود . يادم به انقلاب اول افتاد انقلاب سال 57 راستش خيلي هم اينطوري ها نبود که آن انقلاب بي دردسربه دست آمده باشد و مثل هلوي پوست کنده راهت  رفته باشد در حلقوم خلق .
روزهاي انقلاب 57 ما تازه از اصفهان به قزوين کوچ کرده بوديم . هنوز چمدانهايمان را زمين نگذاشته بوديم که شور انقلابي قزوين را هم دچار کرد .ماههاي اول همه ي درگيريها در قزوين شبانه بود درست در شبهاي حکومت نظامي ناگهان يک عده به خيابان مي ريختند شعاري مي دادند دنبال بازي مي کردند . تير اندازي مي شد و بعد همه چيز آرام مي گرفت تا شب بعد . خوب يادم هست زنها و مردهاي فاميل کار و زندگي را تعطيلش کرده بودند و به پر و پاي هم مي پيچيدند و همگي سي اسي ( آن روزها سياسي را اينطور مي نوشتند بيشتر توي دکانها و مغازه ها که مردم بحث نکنند ) شده بودند . ما هم که کلا خانواده اين کاره تبمان بيشتر بالا گرفته بود .

شبي مهماني بوديم صداي تيراندازي آمد گويا با ماشين دنبال عده اي کرده بودند عمه ام رفته بود پشت در خانه اش ايستاده بود. تا جوانهاي فراري را بکشد توي خانه ؛  صداي ايست مردان شاه توي کوچه مي پيچيد  و تيراندازي ما بچه ها را وحشت زده کرده بود پشت پنجره عمه را تماشا مي کرديم ناگهان در را باز کرد و يک دختر جوان کتک خورده  را به سرعت به داخل خانه کشيد . دخترک چند ساعتي مهمان ما بود با ؛ باتوم توي سرش زده بودند و سرش شکسته بود و خون مي آمد . اين اولين تصوير خشونت در دوران انقلاب بود که در ذهن من نقش بست .
چند شب بعد خانه خودمان بوديم در حياط ايستاده بوديم باز هم جنگ و گريز خياباني بود  گوش مي داديم . چند مامور جان برکف جانشان به لبشان آمده بود از دست چند جواني که ما حتي نمي ديديمشان . مامورها عربده مي کشيدند : واسا مادر ….  کو..... ؛  جواني فرياد مي زد : بزدل ؛ ترسو بيا جلو . صداي تير مي آمد. صداي خنده جوانها – مادرم ايستاده بود دستها را به هم گره کرده بود با ترس صلوات مي فرستاد . پسرک مي گفت : کوري من اينجام ؛ بزن مرد ؛ بزن . صداي تير مي آمد . صداي فرياد و صداي دويدن و عوض کردن جا در تاريکي کوچه پشت درختان .
خلاصه اينکه امروز وقتي فيلم اين جوان مصري را ديدم با آن دستهاي از هم گشوده براي در آغوش کشيدن آزادي  ناگهان به ياد آن جوان ناديده افتادم هماني که در کوچه فرياد مي زد بزن مرد من اينجا هستم .
دوست داشتم  که به عنوان آخرين پست در روزهاي ماقبل آن روز،  اين چيزها را بنويسم و بنويسم که آزادي هيچگاه آسان به دست نمي آيد . آزادي  سخت به دست مي آيد  جواهر  گراني است ارزش گران خريدنش را هم دارد . محض احتياط مي نويسم هفت نفر از دوستان خواننده نام ونشان مرا دارند اگر رفتم و بازگشتي نداشتم پس از پيروزي و آزادي مي توانند  نام و نشانم را فاش کنند .
البته بادمجان بم آفت ندارد . اصلا هم نمی خواهم نام ونشانم را فاش کنید . خودم یک روز می آیم این کار را می کنم به شرط آنکه آزاد باشیم .





۲۳ بهمن ۱۳۸۹

خاندان پدری

در میان عکس های قدیمی این چند عکس از خانواده پدری را خیلی دوست دارم . برای من دیدن عکس ها دروبلاگ غیر ممکن است سرعت پایین اینترنت و مصائب این روزها مانع می شود که بدون فیلتر شکن عکسها را ببینم . بنا براین مستحضر هستید که چرا نمی توانم برایتان کامنت بگذارم . من از فیلتر شکن استفاده نمی کنم یعنی از دیدن وبلاگ خودم و خواندن کامنتهای شما و جواب دادن به آن محروم هستم . مرا ببخشید و حسابش را بنویسید به پای مسببان اصلی.


پدر بزرگ و پسر بزرگش سال 1304
 
پدر بزرگ ؛ مادر بزرگ و سه تن از پسرانشان پدرم پسر کوچک است عکس سال 1317
 
پدر بزرگ و مادر بزرگ ؛ دو دخترشان و سه تا پسر ؛ پدرم کنار مادر ايستاده سال 1329 



۲۲ بهمن ۱۳۸۹

شطرنج باز خوب مهره هایش را در یک میدان درگیر نمی کند

وقتی با بیزبیز شطرنج بازی می کنم خوب می دانم استراتژی اش چگونه است . او چند سرباز و وزیر و اسبش را راه می اندازد از خانه ی خودش صاف می آورد جلوتا به شاه من کیش بدهد .
به او می گویم : وقتی تو اینطور بازی می کنی من خوب می دانم مهره هایم را چطور بچینم که تو یک میلیمتر هم به هدفت نزدیک نشوی . سعی کن پراکنده بازی کنی سعی کن وقتی من در میانه میدان نیروهایم را جمع کرده ام تو پشت سر ایشان باشی و نیروهایت را سازماندهی کنی  .
با تعجب می گوید : وقتی من نتوانم نیروهایم  را جلو بیاورم چطور می توانم به شاه دشمن  کیش بدهم ؟
من می گویم : وقتی تو جای دیگر گرد و خاک کرده ای  من ناچار می شوم بازی را بکشم به جایی که مهره های توهستند آنوقت میانه میدان خالی می شود و تو می توانی نفوذ کنی و با دردسر کمتر به شاه من کیش بدهی .

بودن یا نبودن مسئله این است

بیزقولک دفتر ریاضی اش را آورده می گوید برایم پنج مسئله ریاضی بنویس . برایش می نویسم :
سهراب سی و پنج گل دارد اگر ده تای آن را به دوستش بدهد چند گل برایش باقی می ماند؟
محسن 10 مداد دارد 15 مداد هم اشکان به او می دهد او حالا چند مداد دارد ؟
ندا 12 کیلومتر دویده است 13 کیلومتر دیگر او به خط پایان می رسد او در مجموع چند کیلومتر باید بدود ؟
علی 8 پرنده آزاد کرده است او 17 پرنده دیگر را هم آزاد می کند حالا چند پرنده آزاد کرده است ؟
حسین 55 نامه به دوستش مهدی نوشته است مهدی30نامه کمتر از اونوشته . مهدی چند نامه نوشته است؟

۲۰ بهمن ۱۳۸۹

عروسهاي تنها؛ دامادهاي تنهاتر!

پدر ِ پدرم دیکتاتورکوچکی بود برای خودش ؛ او بود که تصمیم می گرفت چه وقت کدام فرزندش با چه کسی ازدواج کند ومراسمش  چطور برگزار شود . او بود که اگر باب میلش نبود عروسی را در يک چشم به هم زدن به عزا تبديل مي کرد  و با یک اشاره دســــــــت دژخیمانش  ( پدرم و عموهایم ) را وسط مجلس عروسی رها می کرد و همه چیز را به هم می ریخت . در خانواده پدری من هیچ ازدواج بدون دردسری به ثبت نرسیده است . یا عروس را دزدیده اند و داماد را خاک برسر کرده اند . یا داماد را کش رفته اند و عروس را خون به جگر کرده اند . عکسهاي عروسي خواهرها و برادر هاي پدر من مجموعه اي از عروس و داماد هاي تنهايي را نشان مي دهد  که بغض کرده و غمباد گرفته يک گوشه کز کرده واز خجالت و استيصال خودشان را با دست و بالشان يا چيز ديگرشان مشغول کرده اند تا اشک توي چشمشان در عکس عروسي اشان معلوم نباشد . این ها را برای این گفتم که این چند روز تعطیلی پس از سالها عمه ام را دیدم . عمه ی کوچکم یکی از عروسهایی بود که روز عروسي  دزدیده شد . عروس را تازه از آرايشگاه آورده  و پاي سفره عقد نشانده بودند که برادرها حمله مي کنند به خانه ي خودشان و تمام هفت پسردایی را که داماد هم يکي از آنها بود  لت و پار کرده و عروس را مي اندازند  روی کولشان و مي آورند به باغ  کن و مي اندازند پایین تخت پدر که " بفرما ؛ بیا دخترت  را آوردیم " . عمه جان گریه کنان به دست و پای پدرمي افتد مسئله عشق و عاشقی بوده و مي گويد  : آقا جان شما خودتان اجازه دادید ما با هم عروسی کنیم . فلان روز آمدند خواستگاری ؛ فلان مقدار مهریه بریده اید ؛ فلان قدر شیر بها گرفته اید ؛ فلان جا گفته اید عروسی گرفته اند . من الان سر سفره عقد در خانه خودمان نشسته بودم .همه ي مهمانها جمع شده اند  همه منتظر شما هستند .  اما حالا خودتان زده اید زیرش ؟
 عموها و پدرم اینطرف و آنطرف اطاق به در و دیوار تکیه داده بودند و تسبیح می چرخاندند . پدر بزرگم لابد روی تخت نشسته و  قلیان دود می کرد . پس از آن پک عمیقی به قلیانش مي زند و دود را توی هوا مي فرستد و با قیافه ی حق به جانبي رو مي کند به پسر بزرگش که با چوب انار لابد دندانش را خلال مي کرده   و مي گويد : بابا جان من کي گفتم برويد عروس را بدزديد بياوريد؟ من گفتم برويد فقط خفت اين مرتيکه داماد جديد را بچسبيد تا مي خورد بزنيدش تا بفهمد که اين دختر همچين بي خانواده هم نيست و يک همچين برادرهايي دارد تا حساب کاردستش بيايد و حد و حدود خودش را گم نکند .

۱۸ بهمن ۱۳۸۹

عمه ی عطار یا همه ی بیزقولک های سرزمین من

یکی از خوانندگانم برایم ماجرایی نوشته که خالی از لطف نیست و خواندنش بسیار مفرح  .داستان از این قرار است :
(چندی پیش دوستم تعریف می کرد که برادرزاه ی دبستانی اش هیجان زده از مدرسه به خانه می‌آیـــــــــد و می گوید:  سر صف اعلام کرده اند به  هر کس  بهترین تحقیق را درمورد  زندگی عمه ي عطار کند و تا پایان هفته به مدرسه بدهد جایزه می دهند.
همه خانواده به اصرار برادرزاده به تکاپو می افتند  تا راجع به "عمه ي عطار" تحقیق کنند اما دریغ از یک خط که در مورد خانواده پدری عطار در کتابها نوشته شده باشد و اصلا معلوم نبود آیا عطار عمه  خانمی هم داشته است یا نه؟ به هر کسی که دستی در ادبیات داشت رو انداختند و همه متعجب بودند که این دیگر چه جور مسابقه ای است؟ باز اگر راجع به خود عطار بود یک حرفی اما عمه عطار؟!
خلاصه آخر هفته مادر بچه تصمیم می گیرد به مدرسه برود و با مسئولین آن صحبت کند که این چه بساطی است راه انداخته اید وتحقیق محال از بچه ها خواسته اید . آخر مگر عطار خودش یک بیت شعر در مورد عمه اش گفته است که شما از بچه ها تحقیق در مورد عمه ی او را خواسته اید ؟  بعد فکر می کنید اولیاء مدرسه چه جوابی به او  داده اند؟
مدیر مدرسه با تعجب گفته است  : نه خانم اصلا موضوع این مسابقه تحقیق در مورد زندگی "عمه ي عطار" نبوده  ما تحقیقی در مورد زندگی "ائمه اطهار" خواسته ایم  که الحمد الله الا ماشاء الله هم در مورد ایشان مطلب نوشته اند و منبع وجود دار . )

کامنت گذار : خانم "بخشی"

۱۷ بهمن ۱۳۸۹

سیاست و کیاست مردان نامی

قائم مقام فراهانی وزیر محمد شاه قاجار بود و شاید کمتر کسی است که بداند قطعنامه ترکمن چای به خط قائم مقام نوشته شده است . در واقع اگر قائم مقام نبود دولت روس تا هر کجا قشونش پیشروی کرده بود را مرز روس و ایران تعیین می کرد . یعنی تمام استان آذربایجان به روسها واگذارمی شد . ولی درایت قائم مقام مانع می شود و رود ارس مرز بین دو کشور قرارمی گیرد البته مقدار بسیار زیادی از کشور هم بر باد می رود که خوب به درک ؛ بدتر از ترکمن چایش را هم دیده ایم و طوری نشده است ، پوست کلفت هستیم کلا .
بگذریم ؛ قائم مقام آدم سیاستمداری است ؛ ملاحظه کار است ؛ کار کشته و سرد و گرم روزگار چشیده است . اما همیشه هم نمی توان در میدان جنگ و اوضاع مملکت و بالا و پایین شدن روزگارِ ملک سیاست داشت . ایشان یک دوره ای می روند در سرخس ناچاراً ساکن می شوند از این طرف شاهزاده خانم همسر ایشان و خواهر شاه در تهران بوده و بی صبرانه انتظارش را می کشیده . از آن طرف هم قائم مقام ناگهان فیلش یاد هندوستان می کند و در جا می رود یک ضعیفه ای را صیغه می کند ؛ عقد می کند یا هرچه خلاصه من نمی دانم مهم این است که شاهزاده خانم اصلا و ابدا از این موضوع اطلاع نداشته و گویا یواش یواش گندش در می آید و قائم مقام می افتد به چه کنم چه کنم که چه خاکی به سرش بریزد. دست آخر می نشیند یک نامه ای به شاهزاده خانم جانش می نویسد در همان مایه های قطعنامه ترکمنچای ! به این مضمون .
شاهزاده جان ؛ فدایت شوم ؛ تصدقت گردم ؛ امان است در این سر پیری و آخر عمر ؛ به یک پیره زنی گرفتارم ، بد گو ؛ بدخو ، بدخواه ؛ جان کاه ؛ شایسته هزار انکار و اکراه ؛
نقره اندوده به نقد دغل عنبر آمیخته به گند بغل !
همه عیب هاش را می دانم و بدکرداری هاش را علانیه می بینم و دایم در این اندیشه و تدبیرم که شاید نقصی جویم و کناری گیرم اما هر قدر بیشتر در خلاصی می کوشم بدتر به بند بلاش می افتم .
بدخوئی است که مثل خود ندارد ؛ جادوئی است که فیل شاه را می غلطاند ؛ خودساز و اصول باز و زبان آور ظریف ؛ در همه فن حریف .
خلاصه می گه و می گه آخرش آقای سیاستمدار می رسه به این بند تاثیر گذار " ترسیدم که این فقرات را دیگری به عرض شما برساند خود سبقت نمودم ". والسلام

۱۵ بهمن ۱۳۸۹

مافیای اینترنتی

متوجه جریانی در اینترنت شده ام . قبلا درگیرش بودم و خواستم به زبان بی زبانی در قالب هک شده ام و هکم کرده اند و اینها بگویم . این جریان تلاش می کند با نسخه برداری مو به مو از وبلاگهای خاص خوانندگان را به سمت وبلاگ جدید هدایت کند . در مورد من شخص متقلب خودش می آمد و می گفت که من هکت می کنم و چنین و چنان یا بدو بیراه می نوشت وبد دهنی می کرد . احساس می کنم قی لتر شدن حال حاضر وبلاگم نیز ربطی به این جریان داشته باشد( به این صورت که وبلاگ واقعی پس از مدتی قیـــل تر می شود و وبلاگ تقلبی با کپی کردن از وبلاگ اصلی به حیات خود ادامه می دهد ) من اسمش را می گذارم مافیای اینترنتی نمونه اش را هم دیده ام . خواهش می کنم شما هم نمونه مشابه دیده اید بنویسید تا ببینم این برنامه هدفمند است یا نه توسط چند آدم بی استعداد و بی کار صورت می گیرد . راستش را بخواهید خود من فکر می کنم هدفمند باشد . این روزها چیزی که زیاد می بینیم آدمهای دروغ گویی هستند که جای آدمهای واقعی نشسته اند .


جمعه های زیاد

بیزقولک بعد از سه روز تعطیلی با زور و اجبار نشسته است به نوشتن مشقهایش .

کلافه ام کرده است بس که می گویم : بنویس ؛ بنویس .
اما او عجله ای ندارد دستش را زده است زیر چانه به گوشه ای نگاه می کند بعد با حسرت می گوید : مامان پس کی اون جمعه های زیاد می آن ؟( می دانم منظورش از جمعه روز تعطیل است )
می گویم : همین امروز جمعه های زیاد توتمام شده تو سه روز را تعطیل بوده ای باز هم دلت تعطیلی می خواهد .
می گوید : نه منظورم اون جمعه هایی هست که بعدش من می رم کلاس سوم و بیزبیز می رود کلاس دوم راهنمایی .
می گویم : به آن می گویند سه ماه تعطیلی که در فصل تابستان است .
می گوید : آره همون که یک عالمه روز داره ولی همه اش جمعه است .